تبليغاتX
مسافر -
همسفر
 
  • من غلام قمرم غير قمر هيچ مگوي .
  • پيش من جز سخن از شمع و شكر هيچ مگوي

 

  • سخن رنج مگوي جز سخن از گنج مگوي
  • ور از اين بيخبري رنج مبر هيچ مگوي

 

  • دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و  بگفت.
  • آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگوي

 

  • گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم.
  • گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگوي

 

  • گفتم اين روي فرشته ست عجب يا بشر است
  • گفت اين غير فرشته ست و بشر هيچ مگوي

 

  • من به گوش تو سخنهاي نهان گفت
  • سر بجنبان كه بلي . جز به سر هيچ مگوي

 

  • اي بنشسته در اين خانه پر نقش و ريا
  • خيز از اين خانه برو رخت ببر هيچ مگوي

 

  • *مسافر                   MOSAFER*

 

|+| نوشته شده توسط محمد زمانی در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386  |
 
 
بالا