تبليغاتX
مسافر
همسفر
 

  * من تو ام *

*هيچكس را نداشت و حتي هيچ ناكس را

*به باغها پناه برد

*به تمامي درختهاي ازريشه رميده آفتاب نديده

*به جاك افتاده گلهاي خزان زده ي پاييز روئيد. گفت باورتان باد

*من باغباتم

*مسخره اش كردند

*به دريا پناه برد

*مسحور از خود رميدنها. خراميدنها

*و در بستر تبدار سواحل آرميدنهاي امواج

*به قايق هاي بادبان گم كرده گفت:

*باورتان باد من بادبانم

*مسخره اش كردند

*به آسمانها پناه برد

*مقهور عظمت ستاره هاي سياره ساز و زندگي پرداز و هميشه سر زنده

*به تمامي ابرهاي خانه بدوش و پراكنده

*گفت: باورتان باد من اشك از ديده فرو نغلتيده آسمانم

*مسخره اش كردند

 *به كتابهاي تاليف نشده پناه برد

*گفت: من نه باغبان. نه باران. نه از ياد رفته سرشك ديده آسمانم

*كه متن روي كار نيامده ي يك داستانم

*مسخره اش كردند

*به خودش پناه برد

*گفت : باورت باد كه من توام...

*و گريست.

**مسافر   ZAMANI*

 

|+| نوشته شده توسط محمد زمانی در جمعه سی و یکم فروردین 1386  |
 

*مست*

مست تر از مست تك افتاده زهستي

مست مي تاك تك افتاده ز هستي

بوسه زدم بر لب هر جا كه خدا بود

بر لب هر لب كز همه لبهاي به لب تشنه جدا بود

اي همه لبهاي تب بوسه نديده

اي همه تك بوسه هاي لب نچشيده

بوسه من در تب لبهاي تب آلود

در تب لبهاي تب آلود شب آلود

هيچ شد و رفت

هيچ شد و گيج شد و رفت

بوسه من هستي من بود كه شد هيچ

اي همه مستان

اي همه مستان ز مي بود و نبودم

اي همه مستان ز مي آنچه كه بودم

تاك تك افتاده ام به كنج خرابات

مست كنيدم. پوچ كنيدم

من بخدا خسته ام از هر چه زمين است

من بخدا خسته ام از هر چه زمان است

اي همه آغاز! اي همه پايان!

اي همه پايان سراپا همه آغاز

اي همه آغاز سراپا همه پايان

با توام اي مرگ

مردي اگر يكسره كن كار زمين را

مردي اگر يكسره كن كار زمان را

اين چه زميني ست اين چه زماني ست

من بخدا خسته ام از هر چه زمين است

من بخدا خستام از هر چه زمان است

                       

  *  مسافر        ZAMANI*       

|+| نوشته شده توسط محمد زمانی در پنجشنبه سی ام فروردین 1386  |
 
/view.php?pic=4i5ihs9
|+| نوشته شده توسط محمد زمانی در پنجشنبه سی ام فروردین 1386  |
 
  • يكي بود يكي نبود
  • جز خدا هيچي نبود
  • زير اين طاق كبود
  • نه ستاره نه سرود
  • عمو صحرا توپلي
  •  با دوتا لپ گلي
  • پا و دستش كوچولو
  • ريش و روحش دوقلو
  • چپقش خالي و سرد
  • دلكش درياي درد
  • در باغو بسته بود
  • دم باغ نشسته بود
  • عمو صحرا! پسرات كو
  • لب دريان پسرام
  • دختراي ننه دريا رو خاطرخوان پسرام
  • طفليا تنگ غلاغ پر. پاكشون
  • خسته و مرده ميان
  • از سر مزرعه شون
  • تنشون خسته كار
  • دلشون مرده زار
  • دستشون پينه ترك
  • لباساشون نمدك
  • پاهاشون لخت و پتي
  • كج كلاشون نمدي
  • مي شينن با دل تنگ
  • لب دريا. سر سنگ
  • طفليا شب تا سحر گريه كنون
  • خوابو از چشم بدر دوخته شون پس مي رونن
  • توي درياي نمور
  • مي ريزن اشكاي شور
  • مي خونن- آخ كه چه دلدو وچه دلسوز مي خونن
  • دختراي ننه دريا! كومه مون سرد و سياس
  • جش اميدمون اول بخدا بعد به شماس
  • كورها سرد شدن
  • سبزه ها زرد شدن
  • خنده ها درد شدن
  • از سر تپه. شبا
  • شيهه اسباي گاري نمياد
  • از دل بيشه غروب
  • چهچه سار و قناري نمياد
  • ديگه از شهر سرود
  • تكسواري نمياد
  • ديگه مهتاب نمياد
  • كرم شب تاب نمياد
  • بركت از كومه رفت
  • رستم از شاهنومه رفت
  • تو هوا. هوا وقتي كه برق ميجه وبارون ميكنه
  • كمون رنگه برنگش ديگه بيرون نمياد
  • رو زمين. وقتيكه ديب دنيا رو پر خون ميكنه
  • سوار رخش قشنگش ديگه ميدون نمياد
  • شبا شب نيس ديگه. يخدون غمه
  • عنكبوتاي سيا شب تو
  • هوا تار مي تنه
  • آسمون مثل قديم شبها چراغون نميشه
  • غصه كوچيك سردي. مث اشك
  • جاي هر ستاره سوسو ميزنه
  • سر هر شاخه خشك
  • از سحر تا دل شب جغده كه هوهو مي زنه
  • دلا از غصه سياس
  • آخه پس خونه خورشيد كجاس
  • قفله- بازش مي كنيم
  • قهره – نازش مي كنيم
  • مي كشيم منتشو
  • مي خريم همتشو...
  • مگه زوره. بخدا هيچكي به تاريكي شب تن نميده
  • موش كورم كه ميگن دشمن نوره
  • به تيغ تاريكي گردن نميده
  • دختراي ننه دريا! رو زمين عشق نموند
  • خيلي وخ پيش بارو بنديلشو بست. خونه تكوند
  • ديگه دل مثل قديم عاشق و شيدا نميشه
  • تو كتابم ديگه اونجور چيزا پيدا نميشه
  • دنيا زندون شده . نه عشق و نه اميد و نه شور
  • برهوتي شده دنيا كه تا چش كار ميكنه مرده س و گور
  • نه اميدي- چه اميدي. به خدا حيف اميد
  • نه چراغي- چه چراغي. چيز خوبي ميشه ديد
  • نه سلامي- چه سلامي. همه خون تشنه هم
  • نه نشاطي- چه نشاطي. مگه راهش ميده غم
  • داش آكل. مرد لوطي
  • ته خندق تو. قوطي
  • توي باغ بي بي جون
  • جم جمك. بلگ خزون!
  • ديگه ده مثل قديم نيس كه از آب در مي گرفت
  • باغاش انگار باهارا از شكوفه گر مي گرفت
  • آب به چشمه! حالا رعيت سر آب خون مي كنه
  • واسه چار چيكه آب چل تارو بي خون مي كنه
  • نعشا مي گندن و مي پوسن و شالي مي سوزه
  • پاي دار قاتل بيچاره همونجور تو هوا چش مي دوزه
  • چي مي جوره تو هوا
  • رفته تو فكر خدا
  • نه برادر! تو نخ ابره كه بارون بزنه
  • شالي از خشكي درآد. پوك نشادون بزنه
  • اگه بارون بزنه. آخ اگه بارون بزنه!
  • دختراي ننه دريا! دلمون سرد و سياس
  • چش اميدمون اول بخدا بعد به شماس
  • ازتون پوست پيازي نمي خوايم
  • خودتون بسمونين. بغچه جاهازي نمي خوايم
  • چادر يزي و پاچين نمي خوايم
  • زير پامون حصيره. قاليچه و قارچين نداريم
  • بذارين بركت جادوي شما
  • ده ويرونه رو آباد كنه
  • شبنم موي شما
  • جيگر تشنه مونو شاد كنه
  • شادي از بوي شما مس شه همينجا بمونه
  • غم بره گريه كنون. خونه غم جا بمونه
  • پسراي عمو صحرا. لب درياي كبود
  • زير ابر و مه و دود
  • شبو از راز سيا پر مي كنن
  • تو درياي نمور
  • مي ريزن اشكاي شور
  • كاسه دريارو پر در ميكنن
  • دختراي ننه دريا. ته آب
  • مي شينن مست و خراب
  • نيمه عريون تنشون
  • خزه ها پيرهنشون
  • تنشون هرم سراب
  • خنده شون غلغل آب
  • لبشون تنگ نمك
  • وصلشون خنده شك
  • دلشون درياي خون
  • پاي ديفار خزه
  • مي خونن ضجه كنون
  • پسراي عمو صحرا لبتون كلسه نبات
  • صدتا هجرون واسه يك وصل شما خمس و زكات
  • دريا از اشك شما شور شد و رفت
  • بختمون از دم در دور شد و رفت
  • راز عشق و سر سحرا نريزين
  • اشكتون شوره تو دريا نريزين
  • اگه آب شور بشه. دريا به زمين دست نميده
  • ننه دريام ديگه ما رو بشما پس نميده
  • ديگه اون وخ تا قيامت دل ما گنج غمه
  • اگه تا عمر داريم گريه كنيم. بازم كمه
  • پرده زنبوري دريا ميشه برج غممون
  • عشقتون دق ميشه. تا حشر ميشه همدممون
  • مگه ديفار خزه موش نداره
  • مگه موش گوش نداره
  • جادو در ميكنه
  • تا صداشون نرسه
  • لب درياي خزه
  • از لجش غيه كشون ابرارو بيدار ميكنه
  •  اسباي ابر سياه
  • تو هوا شيهه كشون
  • بشكه خالي رعد. روي بوم آسمون
  • آسمون غرومب غرومب
  • طبل آتيش. دو دومب
  • نعره موج بلا ميره تا عرش خدا
  • صخره ها از خوشي فرياد ميزنن
  • دخترا از دل آب داد ميزنن
  • پسراي عمو صحرا! دل ما پيش شماس
  • نكته فكر كنين. حقه زير سر ماس
  • ننه درياي حسود كرده اين آتش و دود
  • پسرا. حيف كه جز نعره و دلريسه باد
  • هيچ صداي ديگه اي به گوشاشون نمياد
  • غمشون سنگ صبور
  • كج كلاشون نمدك
  • نگاشون خسته و دور
  • تو سياهي. سوت و كور گوش ميدن به موج سرد
  • مي ريزن اشكاي شور
  • توي درياي نمور
  • جم جمك بر بلا
  • طبل آتيش تو هوا
  • خيز خيزك موج عبوس
  • تا دم عرش خدا
  • نه ستاره نه سرود
  • لب درياي حسود.
  • زير اين طاق كبود
  • جز خدا هيچي نبود
  • جز خدا چيچس نبود
  • *مسافر*Mosafer *
|+| نوشته شده توسط محمد زمانی در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386  |
 
/view.php?pic=2zqwn6d
|+| نوشته شده توسط محمد زمانی در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386  |
 
  • پروردگارا
  • دست نياز بسوي درگاه پرعظمت تو بلند مي كنيم
  • و چشمان خسته مان را كه از طوفان شن زارهاي تب زده زندگي ميسوزد
  • به سوي آسمان جاودانه تو مي گشاييم
  • تا در زير باران رحمت تو شستشو شود
  • خداوندا پنجره غبار گرفته قلبهايمان
  • را بسوي نسيم خوش عطر باران زده باغ مصفي تو مي گشاييم
  • تا هوايي تازه كند
  • اي مونس شبهاي تيره تار و اي همدم روزهاي تنهايي و بيقراري
  • چه دانيم كه از تو پنهان باشد
  • و چه گوييم كه آواي ما از حجاب آسمانها نگذرد
  • و به گوش خلوت نشينان سراي ملكوتي نرسد
  • خداوندا بدين خوشيم كه با ما باشي
  • وبدين خوشدليم كه با تو از هر ياوري بي نياز خواهيم بود
  • خداوندا اگر به روزهاي ذرمانگي ياد تو نداريم به ياد كدام كس باشيم
  • خداوندا به تو ايمان داريم
  • و تو گفتي كه در پس هر زمستاني بهاري هست زيباو دلگشا
  • پس در انتظار بهاري هستيم كه پس از زمستان زندگي به آن نياز داريم
  • تا شيريني روزگارمان را حس كنيم
  • و دلگشايي دلهاي رنجكشيده مان را با چشمان خسته خود به تماشا بنشينيم
  • برويم. برويم دستي بر دلهاي دردمند و سرهاي بي سامان بگذاريم
  • تا ويرانه هاي دل را آباد كنيم
  • الهي. الهي اين سوز ما امروز درد آميز است
  •  نه طاقت بسر بردن نه جاي گريز است
  • اين تيغ است كه چنين تيز است
  • الهي درد مي دانم و درمان نمي دانم
  • الهي. الهي تو شفا ساز كه از اين معلولان شفاي نايد
  • تو گشايي ده كه از اين بنديان كاري نگشايد
  • بسامان آر كه سخت بي  سامانيم
  • جمع دار كه بس پريشانيم
  • دانايي ده كه در راه نيفتيم
  • بينايي ده كه در چاه نيفتيم
  • نگاه دار تا پريشان نشويم
  • براه دار تا پشيمان نشوييم
  • بياموز تا را از چاه بدانيم
  • بر افروز تا در تاريكي نمانيم
  • همه را از خود رهايي ده
  • همه را با خود آشنايي ده
  • همه را از مكر اهرمن نگاه دار
  • از نفس بدم رهايي ده. يا رب
  • از قيد خودم رهايي ده. يا رب
  • بيگانه ز آشنا و خويشم گردان
  • يعني با خود آشنايي ده. يا رب
  • يا رب. يا رب به شراب عشق سر مستم كن
  • و از عشق خودت نيست كن و هستم كن
  • و از هر چه بجز عشق پا بستم كن
  • الهي. الهي آنكه تو را دشمني آموخت
  • آنكه دم از بيگانگي زد آشنايي نياموخت
  • دل جايگاه مهر است
  • نه جاي جوشش و كين
  • جان از دوستي جان گيرد
  • و كينه با كين
  • دو ستي كليد درهاي بسته است و مرهم دلهاي شكسته
  • الهي. الهي بنماي رهي كه ره نماينده تويي
  • بگشاي دري كه در گشاينده تويي
  • من دست به هيچ دستگيري ندهم
  • كه ايشان همه فاني اند و پاينده تويي
  • *مسافر*            * ZAMANI*

 

|+| نوشته شده توسط محمد زمانی در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386  |
 

*تساوي*

 

معلم پاي تخته داد ميزد

 

صورتش از خشم گلگون بود و دستانش بزير پوششي از گرد پنهان بود

 

ولي. آخر كلاس لواشك بين هم تقسيم مي كردند

 

وآن يكي در گوشه ديگر جوانان را ورق مي زد

 

دلم سوخت بحال او. بيخودي هاي و هو مي كرد

 

با آن شور تساويهاي جبر را نشان مي داد

 

معلم روي تخته ز ظلمت چون قلب ظالمان

 

و چهره زندانيان تاريك و خشمگين بود

 

تساوي را نوشت . يك با يك  برابر است اينجا

 

از ميان جمع شاگردان يكي برخاست. هميشه يكي بايد بپا خيزد

 

به آرامي سخن سر داد. كاي استاد. اگر يك فرد انسان واحدي يك بود

 

آيا باز هم يك با يك برابر بود. سكوت متحشي بود. سوالي سخت

 

معلم خشمگين فرياد زد آري. و او با پوزخندي گفت

. اگر يك فرد انسان واحدي يك بود

آنكه رنگش نقره گون چون قرص مه بود بالا بود

و آن سيه چرده كه مي ناليد پايين بود

اگر يك فرد انسان واحدي يك بو د

پس چه كس ديوار چينها را بنا ميكرد

يا كه چه كس پشتش بزير بار فقر خم مي شد

يا چه كس آزادگان را در قفس ميكرد

يا...

معلم ناله آسا گفت بچه ها در جزوه هاي  خويش بنويسيد

يك با يك برابر نيست

 

*مسافر*

|+| نوشته شده توسط محمد زمانی در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386  |
 

·        *آرش كمانگير*

 

·        برف مي بارد

·        برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ

·        كوه هاخاموش

·        دره ها دلتنگ

·        راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ

·        بر نمي شد گر زبام كلبه اي دودي

·        يا كه سوسوي  چراغي گر پيامي مان نمي آورد

·        ردپاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان

·        ما جه مي كرديمدر اين كولاك دل آشفته دمسرد

·        آنك آنك كلبه اي روشن

·        روي تپه روبروي من

·        در گشودند

·        مهرباني ها نمودند

·        زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز

·        در كنار شعله آتش

·        قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز

·        گفته بودم زندكي زيباست

·        كفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست

·        آسمان باز

·        آفتاب زر

·        باغهاي گل

·        دشت هاي بي در و پيكر

·        سر برون آوردن گل از درون برف

·        تاب رقص ماهي در بلور آب

·        بوي خاك عطر باران خورده در كهسار

·        خواب گندمزار در چشمه مهتاب

·        آمدن. رفتن. دويدن

·        عشق ورزيدن

·        غم انسان نشستن

·        پا به پاي شادمانيهاي مردم پاي كوبيدن

·        كار كردن. كار كردن

·        آرميدن

·        چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن

·        جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن

·        گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن

·        همنفس با بلبلان كوهي آواره خواندن

·        در تله افتاده آهوبچگان را شيردادن

·        نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن

·        گاه گاهي

·        زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته

·        قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران شنيدن

·        بي تكان گهواره رنگين كمان را

·        در كنار باد ديدن

·        آري آري زندگي زيباست

·        زندگي آتشگهي ديرنده پابرجاست

·        گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست

·        ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست

·        پيرمرد آرام و با لبخند

·        كنده اي در كوره افسرده جان افروخت

·        چشم هايش در سياهي هاي كومه جست جو مي كرد

·        زير لب آهسته با خود گفتگو مي كرد

·        زندگي را شعله بايد برفروزنده

·        شعله ها را هيمه سوزنده

·        جنگلي هستي تو اي انسان

·        جنگل اي روييده آزاده

·        بي  دريغ افكنده روي كوهها دامن

·        آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد

·        چشمه ها در سايبانهاي تو جوشنده

·        آفتاب و باد و باران بر سرت افشان

·        جان تو خدمتگذار آتش

·        سر بلند و سبز باش اي جنگل انسان

·        زندگاني شعله مي خواهد. صدا سر داد عمو نوروز

·        شعله ها را هيمه بايد روشني افروز

·        كودكانم. داستان ما ز آرش بود

·        او به جان خدمتگزار باغ آتش بود

·        روزگاري بود

·        روزگار تلخ و تاري بود

·        بخت ما چون روي  بد خواهان ما تيره

·        دشمنان بر جان ما چيره

·        شهر سيلي خورده هذيان داشت

·        بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت

·        زندگي سرد و سيه چون سنگ بود

·        روزبد نامي

·        روزگار ننگ

·        غيرت اندر بندهاي بندگي  پيچانده بود

·        عشق در بيماري دلمرگي بيجان

·        فصل ها فصل زمستان شد

·        صحنه گلگشت ها گم شد. نشستن در شبستان شد

·        در شبستان هاي خاموش

·        مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي

·        ترس  بود و بالهاي مرگ

·        كس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ

·        سنگر آزادگان خاموش.

·        خيمه گاه دشمنان پر جوش

·        مرزهاي ملك

·        همچو سر حدات دامنگستر انديشه بي سامان

·        برجهاي شهر

·        همچو باروهاي دل شكسته و ويران

·        دشمنان بگذشته از سر حد  واز بارو

·        هيچ سينه كينهاي  دربر نم  افروخت

·        هيچ دل مهري نمي ورزيد

·        هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد

·        هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد

·        باغهاي آرزو بي برگ

·        آسمان اشك ها پربار

·        گر مرو آزادگان دربند

·        روسپي نامردان در كار

·        انجمن ها كرد دشمن

·        رايزن ها گرد هم آورد دشمن

·        تا به تدبيري كه در ناپاك  دل دارند

·        هم به دست ما شكست ما بر انديشند

·        نازك انديشانشان بي شرم

·        كه مباداشان دگر روزبهي در چشم

·        يافتند آخر فسوني را كه مي جستند

·        چشمها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جستجو ميكرد.

·         وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو ميكرد

·        آخرين فرمان آخرين تحقير

·        مرز را پرواز تيري مي دهد سامان

·        گر به نزديكي فرود آيد

·        خانه هامان تنگ

·        آرزوهامان كور

·        ور بپرد دور

·        تا كجا تا چند

·        آه... كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ايمان

·        هر دهاني اين خبررا بازگو ميكرد .

·        چشمها  بي گفتگويي هر طرف را جستجو ميكرد

·        پيرمرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي ساييد

·        از ميان دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد .

·        برف روي برف مي بارييد

·        باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد

·        صبح مي آمد . پيرمرد آغاز كرد آرام

·        پيش روي لشگر دشمن سپاه  دوست. دشت نبود. دريايي  از سرباز

·        آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست

·        بي نفس مي شد سياهي در دهان صبح

·        باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز

·        لشگر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور

·        . دو دو- سه سه به پچ پچ گرد يكديگر

·         كودكان بر بام .

·        دختران بنشسته بر روزن

·        مادران غمگين كنار در

·        كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته

·        خلق چون بحري بر آشفته

·        بجوش آمد.خروشان شد.

·        به موج افتاد

·        برش بگرفت و مردي چون صدف از سينه بيرون داد.

·        منم آرش

·        چنين آغاز كرد آمرد با دشمن

·        منم آرش سپاهي مرد آزاده

·        به تنها تير تركش آزمون تلختان را

·        اينك آماده

·        مجوييدم نسب. فرزند رنج و كارم

·        گريزان چون شهاب از شب.

·        چو صبح آماده ديدار

·        مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش

·        گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشيدن

·        شما را باده  و جامه

·        گوارا و مبارك باد

·        دلم را در ميان دست مي گيرم

·        ومي افشارمش در چنگ

·        دل اين جام پر از كين پر از خون را

·        دل اين بي تاب خشم آهنگ

·        كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم

·        كه تا بكوبم به جام قلبتان دررزم

·        كه جام كينه از سنگ است

·        به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است

·        در اين پيكار. در اين كار

·        دل خلقي ست در مشتم . اميد مردمي خاموش هم پشتم

·        كمان كهكشان در دست

·        كمانداري كمانگيرم

·        شهاب تيزرو تيرم

·        ستيغ سر بلند كوه ماوايم

·        به چشم آفتاب تازه رس جايم

·        مرا تير است آتش پر

·        مرا باد است فرمانبر

·        وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست

·        رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست

·        در اين ميدان

·        بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز

·        پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز

·        پس آنگه سر به روي آسمان بركرد

·        به آهنگي دگر.گفتارديگر كرد

·        درود. درود اي واپسين صبح. اي سحر بدرود.

·        كه با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود

·        به صبح راستين سوگند.

·        به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند

·        كه اكنون جان خودرا در تيرخواهم كرد

·        پس آنگه بي درنگي خواهدش

·        زمين مي داند اين اسمان ها نيز

·        كه تن بي عيب و جان پاك است

·        نه نيرنگي به كار من نه افسوني

·        نه ترسي در سرمنه در دلم باكي

·        درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش

·        نفس در سينه هاي بي تاب مي زد جوش

·        ز پيشم مرگ

·        نقابي سهمگين بر چهره مي آيد

·        به هر گام هراس افكن

·        مرا با ديده خونبار مي آيد

·        به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد

·        به راهم مي نشيند راه مي بندد

·        به رويم سرد مي خندد

·        به كوه و دره مي ريزد طنين زهر خندش را

·        و بازش باز ميگيرد

·        دلم ازمرگ بيزار است.

·        كه مرگ اهرمن خو آدميخواراست.

·        ولي آندم كه زاندوها ن روان زنگي تاراست

·        ولي آندم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است.

·        فرو رفتن به كام مرگ مرگ شيرين است.

·        همان بايسته آزادگي اينست .

·          همان بايسته آزادگي اينست .

·        هزاران چشم گويا و لب پر جوش

·        گهي مي گيردم گه پيش مي راند

·        پيش مي آيم

·        دل و جان را به زيورهاي انساني مي آرايم

·        به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند

·        نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم كند

·        نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد

·        به سوي قله ها دستان زهم بگشاد

·          برآ اي آفتاب. اي توشه اميد.

·        برآ اي خوشه خورشيد.

·        تو جوشان چشمه اي. من تشنه اي بي تاب

·        برآ. سر زير كن. تا جان شود سيراب

·        چو پا در كام مرگي تند خو دارم.

·        چودردل جنگ اهريمني پرخاشجو دارم

·        به موج روشنايي شستشو خواهم.

·         زگلبرگ تو اي زرينه گل. من رنگ و بو خواهم

·        شما اي قله هاي سر كش خاموش

·        كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد

·        كه برايوان شب داريد چشم انداز رويايي

·        كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد

·        كه ابرآتشين را در پناه خويش مي گيريد

·        غرور م را نگه داريد

·        به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد

·        زمين خاموش بود و آسمان خاموش.

·        تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش

·        به يال كوهها لغزيد كم كمك پنجه خورشيد .

·         هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد

·        نظر افكند آرش سوي شهر آرام

·        كودكان بر بام

·        دختران بنشسته بر روزن

·        مادران غمگين كنار در

·        مردها در راه .

·         سرود بي كلامي. با غمي جانكاه

·        زچشمان بر همي شد با نسيم صبحدم همراه.

·         كدامين نغمه ميريزد

·        كدامين آهنگ آيا ميتواند ساخت

·        طنين گامهاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند. 

·        طنين گامهايي را كه آگاههانه مي رفتند

·        دشمنانش در سكوتي  ريشخند آميز

·        راه وا كردند

·        كودكان از بامها او را صدا كردند

·        مادران او را دعا كردند

·        پيرمردان چشم گرد گرداندند

·        دختران بفشرده گردن بندها در مشت

·        همراه او قدرت عشق و وفا كردند

·        آرش اما همچنان خاموش

·        از شكاف دامن البرز بالا رفت

·        وز پي او

·        پردهاي اشك پي درپي فرود آمد

·        بست يك دم چشمهايش را عمو نوروز

·        خنده بر لب غرقه در رويا

·        كودكان با ديدگان خسته و پي جو

·        در شگفت از پهلواني ها

·        شعله هاي كوره در پرواز. باد غوغا

·        شامگاهان راه جوياني كه مي جستند آرش را را روي قله ها پي گير

·        باز گرديدند بي نشان از پيكر آرش. با كمان و تر كشي بي تير

·        آري  آري جان خود در تير كرد آرش

·        كار صدها صد هزاران تيغه شمشير آرش

·        تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون

·        به ديگر نيمروزي از پي آن روز

·        نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند

·        وآنجا را از آن پس

·        مرز ايرانشهر و توران بازناميدند

·        آفتاب در گريز بي شتاب خويش

·        سالها بر بام دنيا پاكشان سر زد

·        ماهتاب بي نصيب از شبروي هايش همه خاموش

·        در دل هر كوي و هر برزن سر به هر ايوان و هر در زد

·        آفتاب و ماه را در گشت

·        سالها بگذشت. سالها و باز. در تمام پهنه البرز

·        وين سراسر قله مغموم و خاموشي كه مي بينيد

·        وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد

·        رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند

·        نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند

·        ونياز خويش مي خوانند

·        با دهان سنگهاي كوه آرش مي دهد پاسخ

·        مي كندش از فراز و از نشيب جاده ها آگاه

·        مي دهد اميد

·        در برون كلبه مي بارد

·        برف  مي بارد به روي خار و خاراسنگ

·        كوه ها خاموش .دره ها دلتنگ

·        راهها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ

·        كودكان ديري است در خوابند

·        در خوابست عمو نوروز

·        مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان. شعله بالا مي رود پر سوز

*مسافر*zamani*

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد زمانی در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386  |
 
/view.php?pic=486z69s
|+| نوشته شده توسط محمد زمانی در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386  |
 

روزگاري بود روزگار تلخ و تاري بود. وقت ما چون بوي بد خواهان ما تيره. دشمنان بر جان ما چيره

زندگي سرد و سيه چون سنگ بود. روزبد نامي روزگار ننگ بود

بيرق اندر بندهاي بندگي  پيچانده بود. ترس  بود و بادهاي مرگ

سنگر آزادگان خاموش. خيمه گاه دشمنان پر جوش

چشمها وحشتي در چشمخانه هر طرف را جستجو ميكرد. وين خبر هر دهاني زير گوشي بازگو ميكرد

آخرين فرمان – آخرين تحقير...

ور بپرد دور تا كجا تا چند. ..

آه... كو بازوي پولادين. كو سر پنجه ايمان

هر دهاني اين خبررا بازگو ميكرد . چشمها  بي گفتگويي هر طرف را جستجو ميكرد

پيرمرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي ساييد. از ميان دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد .

برف روي برف مي بارييد.

باد بارش را به پشت شيشه مي انداخت

صبح مي آمد . پيرمرد آغاز كرد آرام

پيش روي لشگر دشمن سپاه  دوست

دشت نبود. دريايي  از صحراست

آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست

بي نفس مي شد سياهي در دهان صبح

باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز

لشگر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور. دو دو- سه سه به پچ پچ گرد يكديگر

كودكان بر بام . دختران بنشسته بر روزن . مادران غمگين كنار در

كم كمك در اوج آمد پچ پچ خورده خلق چون ببري بر آشفته بجوش آمد.خروشان شد.

به موج افتاد. غرش بگرفت و مردي چون صدف از سينه بيرون داد.

منم آرش. منم آرش

سپاهي مرد آزاده

به تنها تير تركش آزمون تلختان را

اينك آماده

مجوييدم نسب. فرزند رنج و كارم

گريزان چون شهاب از شب. چو صبح آماده ديدار

دلم را در ميان دست مي گيرم ومي افشارمش در چنگ

در اين پيكار. در اين كار

دل خلقي ست در مشتم . اميد مردمي خاموش هم پشتم 

سر به روي آسمان برداشت. به آهنگي دگر.گفتارديگر كرد

درود. درود اي واپسين صبح. اي سحر بدرود. كه تورا با آهش تورا اين آخرين ديدار خواهد بود

به صبح راستين سوگند.به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند كه اكنون جان خودرا در تيرخواهم كرد

دلم ازمرگ بيزار است.كه مرگ اهرمن خو آدميخواراست.ولي آندم كه زاندوها ن روان زنگي تاراست

ولي آندم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است.فرو رفتن به كام مرگ مرگ شيرين است.

همان بايسته آزادگي اينست .  همان بايسته آزادگي اينست . 

برآ اي آفتاب. اي توشه اميد. برآ اي خورشيد. تو جوشان چشمه اي. من تشنه اي بي تاب

برآ. سر زير كن. تا جان شود سيراب

چو پا در كام مرگي تند خو دارم.    در جنگ اهرمني پرخاشجو دارم

به موج روشنايي شستشو خواهم. زگلبرگ تو اي زرينه گل. من رنگ و بو خواهم

زمين خاموش بود و آسمان خاموش. تو گويي اين جهان را بود با گفتار آتش پوش

به يال كوهها لرزيد كم كمك پنجه خورشيد . هزاران ميوه زرين به چشم آسمان پاشيد

نظر افكند آرش سوي شب

. كودكان بر بام دختران بنشسته بر روزن مادران غمگين كنار در

مردان در راه . سرود بي كلامي. با غمي جانكاه

زچشمان بر همي شد با نسيم صبحدم همراه.  كدامين نغمه ميرزد

كدامين آهنگ آيا ميتواند ساخت

طنين گامهاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند. 

طنين گامهايي را كه آگاههانه مي رفتند.........................

|+| نوشته شده توسط محمد زمانی در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386  |
 
و من مسافرم اي بادهاي همواره

مرا به وسعت تشكيل ابرها ببريد

|+| نوشته شده توسط محمد زمانی در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386  |
 
 
بالا